در آن ازدحام، هیچکس دیگری را نمیشناخت، اما همه یکدیگر را در اندوه مشترکشان پیدا کرده بودند. اشکها زبان واحد مردم بود؛ زبانی که نه به ترجمه نیاز داشت و نه به توضیح. پیرمردی که سالها با نام امام خامنهای زیسته بود، کنار نوجوانی ایستاده بود که شاید نخستین تجربه چنین بدرقهای را از سر میگذراند. فاصله نسلها، زیر سایه آن تابوت، رنگ باخته بود.
بدرقه، همیشه به معنای پایان نیست. گاهی بدرقه، لحظه آغاز مسئولیتی تازه است. انسان تا وقتی عزیزی را در کنار خود دارد، بسیاری از نعمتها را عادی میپندارد؛ اما وقتی جای او خالی میشود، تازه سنگینی حضورش را میفهمد. آن روز نیز مردم، بیش از آنکه با یک پیکر وداع کنند، با سالها خاطره، امید، رهنمود و استقامت روبهرو بودند.
نام امام خامنهای در آن روز تنها بر زبانها جاری نبود؛ در نگاه مادرانی بود که فرزندانشان را بر دوش گرفته بودند تا این بدرقه را به یاد بسپارند؛ در دستهای لرزان جانبازانی بود که با تمام توان خود را به مراسم رسانده بودند؛ در سکوت مردانی بود که اشکهایشان را پنهان میکردند و در زمزمه زنانی که زیر لب دعا میخواندند.
شاید سالها بعد، نسل جدید از ما بپرسد آن روز چه دیدید؟
خواهیم گفت: ما فقط یک تشییع ندیدیم؛ ما ملتی را دیدیم که با همه تفاوتهایش، در یک نقطه به هم رسید. دیدیم که چگونه خاطره یک رهبر میتواند دلهای میلیونها انسان را در یک ضربان مشترک گرد آورد. دیدیم که تاریخ، گاهی نه با صدای سلاح، بلکه با صدای گامهای مردمی نوشته میشود که برای ادای احترام آمدهاند.
امروز، آن خیابانها آرام شدهاند؛ پرچمها جمع شدهاند و جمعیت به خانههایشان بازگشتهاند. اما بدرقه امام شهید، رهبر ایران، در همان خیابانها نماند. آن بدرقه، به حافظه یک ملت سپرده شد؛ حافظهای که هر بار نام امام خامنهای را میشنود، آخرین سلام میلیونها انسان را نیز به یاد خواهد آورد.
و شاید حقیقت بدرقه همین باشد؛ اینکه جسمها میروند، اما اگر اندیشهای در دل مردم خانه کرده باشد، راهش در گامهای آنان ادامه پیدا میکند. آن روز، مردم تنها رهبرشان را بدرقه نکردند؛ با خود عهد کردند که خاطره آن حضور را به فراموشی نسپارند و آن را به نسلهای بعد بسپارند؛ زیرا بعضی بدرقهها، پایان یک زندگی نیست، آغاز فصل تازهای از مسئولیت تاریخی یک ملت است.
راهت ادامه دارد، حضرت آقا…


Friday, 17 July , 2026