پروین حسینی_تایمازنیوز | خداوند شاهد است که آن روز، تپش قلبهای ما از راه دور، با ریتمِ گامهای جمعیتِ تهران و قم و مشهد یکی شده بود. تلویزیون را روشن کردم؛ تصویر، غرق در سیاهی و خروشِ مردم بود. هر چه قابِ تصویر را بزرگتر میکردم، انگار دورتر میشدم. آنجا، در آن ازدحامِ مقدس، آدمها داشتند تکههایی از جانِ خود را برای بدرقهی جانِ جهان میفرستادند، و من… من در خانهام در اردبیل، میانِ دیوارهای اتاق، حبس شده بودم.
کاش میشد کلمات را مثل دستهایی گرهخورده، از مرزهای جغرافیایی رد کرد و به مشهد رساند. دلم میخواست یکی از همان هزاران نفری باشم که غبارِ لباسشان، متبرک به هوای آن روز است. تماشای آن شکوهِ جمعیت از پشتِ شیشهی تلویزیون، زخمی است که حالا حالاها التیام نمییابد؛ زخمِ «جاماندن».
ما که در کوچههای شهرِ خود ایستاده بودیم و با هر تصویرِ از جمعیت، آه از نهادمان بلند میشد، خوب میدانیم که بدرقه، فقط راه رفتنِ پاهای مسافر نیست؛ بدرقه، همسفر شدنِ روح است. ما اگرچه در مشهد نبودیم تا خاک را در آغوش بگیریم، اما گویی روحمان در همان ازدحام، گم شد. این دلنوشته، اقرارِ یک جامانده است؛ جاماندهای که اگرچه پایش نرسید، اما دلش، همانجا، در حریمِ آن وداعِ ابدی، جا ماند.
بدورد ای داغ بر دل نشسته…
https://taimaznews.ir/?p=28197


Friday, 17 July , 2026