آخرین سلام - پایگاه خبری تایماز نیوز | پایگاه خبری تایماز نیوز
آخرین سلام
آخرین سلام
گزارشگر : پروین حسینی | شناسه خبر : 28190 | تاریخ انتشار : 08 جولای 2026 - 23:02 |

 

پروین حسینی _ تایمازنیوز | باران ریز و آرامی می‌بارید؛ از همان باران‌هایی که نه زمین را خیس می‌کنند و نه آدم را، اما بوی خاک را زنده می‌کنند.

علی کنار پنجره ایستاده بود. صدای اذان صبح در کوچه پیچیده بود، اما خواب از چشم‌هایش گریخته بود. نگاهش به عکس قاب‌شده‌ای افتاد که روی دیوار اتاق آویزان بود؛ عکس پدرش با لباس بسیجی، لبخندی آرام بر لب و شالی که بوی جبهه می‌داد.

پدر سال‌ها پیش به شهادت رسیده بود؛ آن‌قدر زود که علی هیچ خاطره روشنی از او نداشت. تنها میراثش، همان عکس، چند نامه و حرف‌های مادر بود.

آن روز، مادر از آشپزخانه صدایش زد.

ـ علی… آماده‌ای؟

ـ بله مادر…

مادر چادر مشکی‌اش را مرتب کرد و گفت:

ـ امروز باید زودتر برویم.

علی پرسید:

ـ واقعاً لازم است این همه راه برویم؟

مادر لبخندی زد؛ همان لبخندی که همیشه پیش از گفتن حرف‌های مهم بر لبش می‌نشست.

ـ بعضی راه‌ها را باید رفت، حتی اگر خسته‌کننده باشند؛ چون مقصدشان فقط یک مکان نیست، یک باور است.

اتوبوس آرام از شهر خارج شد.

داخل اتوبوس، پیرمردی نشسته بود که مدام تسبیح می‌چرخاند. چند ردیف جلوتر، دختر کوچکی پرچم ایران را در آغوش گرفته بود و هر چند دقیقه از مادرش می‌پرسید:

ـ کی می‌رسیم؟

همه یک مقصد داشتند.

علی از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد.

ذهنش پر از سؤال بود.

چرا مردم با این همه مشکلات، باز هم با شوق راهی چنین مراسمی می‌شوند؟

چرا این‌همه عشق؟

مگر یک بدرقه، چه تفاوتی با صدها مراسم دیگر دارد؟

وقتی به محل رسیدند، جمعیت آرام‌آرام بیشتر می‌شد.

صدای صلوات، دعا و همهمه مردم در هوا پیچیده بود.

علی برای نخستین بار چنین جمعیتی را از نزدیک می‌دید.

پیرمردی روی ویلچر آمده بود.

جوانی ویلچر را هل می‌داد.

کنارشان مادری، نوزادش را در آغوش گرفته بود.

هیچ‌کس کسی را نمی‌شناخت؛ اما انگار همه سال‌ها بود با هم آشنا بودند.

علی از مادر پرسید:

ـ این همه آدم برای چیست؟

مادر نگاهش را به افق دوخت.

ـ برای اینکه بعضی پیوندها، با زمان از بین نمی‌روند.

ناگهان صدای تکبیر، فضا را پر کرد.

موجی از احساس در میان جمعیت به راه افتاد.

دست‌ها بالا رفت.

پرچم‌ها در باد به حرکت درآمدند.

بعضی اشک می‌ریختند.

بعضی فقط نگاه می‌کردند.

علی نیز بی‌اختیار به سمت جمعیت کشیده شد.

آن لحظه، هیچ سخنی گفته نمی‌شد، اما هزاران حرف میان نگاه‌ها رد و بدل می‌شد.

او برای نخستین بار فهمید که گاهی سکوت، بلندترین فریاد تاریخ است.

در میان ازدحام، پیرمرد ویلچرنشین از جوان خواست توقف کند.

علی نزدیک رفت.

پیرمرد با صدایی آرام گفت:

ـ پسرم…

ـ بله حاج‌آقا؟

ـ می‌دانی چرا آمده‌ام؟

علی سرش را تکان داد.

پیرمرد آهسته گفت:

ـ من روزهای سخت این کشور را دیده‌ام… جنگ را دیده‌ام… روزهایی را دیده‌ام که حتی نان هم پیدا نمی‌شد… اما هر وقت مردم کنار هم بودند، از همه سختی‌ها عبور کردیم.

بعد نگاهش را به دوردست دوخت.

ـ امروز هم آمده‌ام بگویم هنوز همان مردم هستیم.

این جمله در ذهن علی ماند.

«هنوز همان مردم هستیم…»

چقدر ساده بود.

اما چقدر عمیق.

چند متر آن‌طرف‌تر، نوجوانی هم‌سن خودش بطری‌های آب میان مردم پخش می‌کرد.

علی جلو رفت.

ـ کمک لازم داری؟

پسر لبخند زد.

ـ هر دو با هم سریع‌تر می‌رسانیم.

تا عصر، کنار هم آب پخش کردند.

نه اسم هم را پرسیدند.

نه شهر هم را.

فقط خدمت کردند.

وقتی کار تمام شد، پسر گفت:

ـ می‌دانی امروز چه چیزی دیدم؟

ـ چه؟

ـ دیدم اگر مردم کنار هم باشند، هیچ کاری سخت نیست.

جمعیت کم‌کم آرام می‌شد.

اما حال علی دیگر مثل صبح نبود.

احساس می‌کرد چیزی درونش تغییر کرده است.

مادر کنارش آمد.

ـ خسته‌ای؟

ـ نه…

ـ پس چرا ساکتی؟

علی گفت:

ـ امروز فهمیدم پدر چرا رفت…

مادر با تعجب نگاهش کرد.

ـ یعنی چه؟

ـ همیشه فکر می‌کردم جنگ فقط برای خاک بود؛ اما امروز فهمیدم برای دل مردم هم بود… برای اینکه این پیوند بماند.

اشک در چشمان مادر حلقه زد.

دست روی شانه پسر گذاشت.

ـ پدرت اگر امروز اینجا بود، همین را می‌خواست که بفهمی.

خورشید آرام‌آرام غروب می‌کرد.

جمعیت در حال بازگشت بود.

زمین پر از رد قدم‌هایی بود که آمده بودند و حالا می‌رفتند.

اما علی احساس می‌کرد آن قدم‌ها هنوز روی دلش مانده‌اند.

چند روز بعد، معلم انشا در کلاس گفت:

ـ موضوع انشا؛ «بزرگ‌ترین اتفاقی که دیده‌اید.»

همه بچه‌ها از سفر، فوتبال یا تولدشان نوشتند.

نوبت علی شد.

دفترش را باز کرد و خواند:

«من روزی را دیدم که مردم، بدون آنکه کسی مجبورشان کند، کنار هم ایستادند.

روزی که فهمیدم محبت را نمی‌شود با دستور ایجاد کرد.

روزی که فهمیدم رهبر یک ملت، زمانی در دل مردم جا می‌گیرد که سال‌ها با آنان زندگی کرده باشد.

 

من آن روز فهمیدم بدرقه، فقط خداحافظی نیست.

گاهی بدرقه، یعنی گفتنِ “ما هنوز ایستاده‌ایم.”

من در آن جمعیت، فقط یک رهبر را ندیدم؛ یک ملت را دیدم که آمده بود عهد خود را تازه کند.

من آن روز، امید را دیدم.»

کلاس در سکوت فرو رفت.

معلم دفتر را بست.

چشمانش خیس شده بود.

آرام گفت:

ـ علی…

ـ بله آقا؟

ـ پدرت اگر امروز اینجا بود، به تو افتخار می‌کرد.

علی لبخند زد.

نگاهش به آسمان افتاد.

ابرها کنار رفته بودند.

نور خورشید از میانشان عبور می‌کرد.

در دلش احساس کرد بعضی بدرقه‌ها، پایان یک دیدار نیستند؛ آغاز مسئولیتی تازه‌اند.

آن روز، او دیگر تنها فرزند یک شهید نبود؛ خود را ادامه‌دهنده راه نسلی می‌دانست که باور داشت عزت یک ملت، در پیوند میان مردم، ایمان و مسئولیت‌پذیری معنا پیدا می‌کند.

سال‌ها بعد، هرگاه از او می‌پرسیدند: «از آن روز چه چیزی در خاطرت مانده است؟»

لبخند می‌زد و پاسخ می‌داد:

«نه صدای جمعیت، نه پرچم‌ها و نه اشک‌ها… آنچه در ذهنم ماند، این بود که فهمیدم تاریخ را همیشه فرماندهان و سیاستمداران نمی‌نویسند؛ گاهی تاریخ را مردمی می‌نویسند که برای باورهایشان کنار هم می‌ایستند. آن بدرقه، بدرقه یک نفر نبود؛ بدرقه راهی بود که هنوز ادامه دارد


ثبت دیدگاه
    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

محدودیت زمانی فراتر رفت. لطفا یک بار دیگر کپچا را کامل کنید.