تایماز نیوز _ یادداشتی از  محمدرضا نوذریان|  مولوی، شاعر برجسته ایرانی، در دفتر دوم مثنوی معنوی، حکایتی روایت می‌کند به این مضمون که مردی زورمند در راهی می‌رفت، ناگهان دید اژدهایی دژم، می‌خواهد خرسی را به کام خود کشد. مرد پا پیش نهاد و با دلاوری تمام، اژدها را به هلاکت رساند و خرس را رهانید. خرس وقتی این جوانمردی و یاری مرد را دید با او انس گرفت و در پی‌اش راهی شد.

مرد، راهی طولانی درنوردید و سرانجام خسته و کوفته، جایی درنگ کرد، سر بر بالین نهاد و به خواب رفت. خرس نیز مانند نگهبان، از او مراقبت می‌کرد. فردی دانا و خیرخواه، این وضع را دید. پیش رفت و آن مرد دلاور را بیدار کرد و گفت: این خرس با تو چه مناسبتی دارد؟ به مهر و دوستی او اعتماد مکن که فرجام خوشی برای تو ندارد اما آن دلاور که به دوستی خرس، دل خوش کرده بود از سخن ناصح رنجید و گفت: تو دچار حسادت شده‌ای و نمی‌توانی ببینی که حیوانی چنین با من دوستی می‌ورزد.

مرد خیرخواه هرچه از عواقب ناگوار این دوستی گفت آن زورمند به سخنان او وقعی ننهاد. مرد به راه خود ادامه داد و آن دلاور هم به خواب رفت و خرس نیز به مراقبت از او پرداخت. در این اثنا چند مگس روی صورت مرد خفته، نشستند. خرس به قصد خدمت، سنگی ستبر برداشت تا بر مگسان بکوبد و ولی نعمت خود را آسوده سازد، سنگ را بالای سرخود برد و محکم بر سر او کوفت و در دم، هلاکش ساخت.

مولوی در این حکایت، مضرات برخی دوستی‌ها را بیان کرده و درحقیقت، اصرار ورزیده است که دوستی عده‌ای مانند دشمنی است. آن مرد زورمند تمثیل کسانی است که قدرت زیاد دارند اما دوست را از دشمن تمییز نمی‌دهند.

توجه به این پیام ارزنده، می‌تواند منشاء تحولات محسوس در اجتماع شود زیرا در جامعه امروز هم کسانی به چشم می‌خورند که با صاحبان منصب‌ها دوستی می‌کنند تا ضعف‌های خویش را بپوشانند لیکن این دارندگان قدرت هستند که باید مراقب باشند تا مبادا قربانی ندانم‌کاری‌های دوستان آن چنانی خود شوند. به قول مولوی:
ظن نیکش جملگی بر خرس بود
او مگر مر خرس را همجنس بود؟